دو سه روز پیش در خانه نشستیم بودیم که صدای انفجار بسیار شدیدی، در و دیوار خانه را لرزاند. انفجار آنقدر شدید بود که من احساس کردم توی کوچهی خودمان این اتفاق افتاده است اما بعد {توسط یک منبع نسبتا موثق} کاشف به عمل آمد که در صنایع نظامی –که اگر درست تخمین بزنم حدود بیست و خردهای کیلومتر از ما دورتر است- به دلیل عدم رعایت ایمنی فنی جوشکاری و تراشکاری، یکی از منابع اسید منفجر شده است و دو نفر به رحمت خدا رفتهاند و حدود شش هفت نفر هم مجروح شدهاند.
فردای آن روز وقتی با یکی از اهالی روبرو شدیم، همین بحث پیش آمد و دیدم که شروع کرد به فحش دادن از بالا تا پایین نظام. ما هم فقط نظاره میکردیم. زمانی که یکی دیگر از رفقا علت را جویا شد، پاسخ داد: «ایران از وقتی که احمدینژاد آمده، تحریم شده است و سوخت مورد نیاز در صنایع نظامی را دیگر به ما نمیفروشند. کارکنان صنایع نظامی هم خودشان تصمیم گرفتهاند که سوخت را بسازند و ساختهاند و چون سوخت تولید شده توسط آنها کیفیتش بد بوده، منجر به انفجار شده است. و حدود 350 نفر کشته شدهاند.»
البته این بندهی خدا آدم مریضی نیست و فحشهایش را هم به این دلیل میداد که ناراحت بود از اینکه در آستانهی عید، این همه خانواده عزادار میشوند.
گفتم: «منبع خبرتان کجاست؟»
گفت: «میگویند!»
در این میان اما، تا آنجا که بنده اخبار صدا و سیما را پیگیری کردم، کوچکترین اشارهای هم به این مسئله نشد. این در حالی است که در اخبار سراسری همان شب، یک خبر در مورد انفجارِ یک مغازه در هندوراس، که طبیعتا از ارزش خبری دوچندان کمتری برخوردار است، پخش شد.
البته این شایعهها و اعداد و ارقام هنوز در میان مردم، دهان به دهان در حال چرخیدن است و سکوت صدا و سیمای هشیار هم به این شایعات دامن زده است و یک روز تحریمها میشود عامل انفجار و فردای آن روز پریدن یک جوان به داخل کوره به دلیل عدم توانایی پرداخت بدهیهایش و این داستان همچنان ادامه دارد...